تو

دلم گوشه گیر شده بود

با همه قهر بود

هیچی نمی خورد

تو اومدی

به تو اما خندید

سپردمش دستت ببریش بیرون یه هوایی بخوره

تو بردیشو به من گفتی نگران نباشم

از خودت بیشتر مراقبشی

حالا اون برگشته

با یه تیکه پارچه

که میگه پیرهن توست

/ 10 نظر / 18 بازدید
βɷɷ¥д

تو نبودی چیزی کم بود امــــــــا من نمیدانستم آمدی تنهایی ام را پر کردی.. و دوباره نبودی و دوباره چیزی کم بود به وسعت زندگی اما این بار میدانم چیست[گل]

ستاره بی نشان

مگه دلم پیراهن داره؟ نوشته هات خیلی جالبن...اصلا تفکرات و طرز فکرت شگفت انگیزه من با خوندن هر نوشته ات به وجد میام وبه کوتاهی افکار خودم بیشتر پی میبرم معرکه ای[گل][گل]

سکوت

بعضی دل ها ارزشش از یک دل بیشتره..

faezeh

[گل][گل][گل]نمی تونم از نوشته هات دل بکنم [شرمنده]

هما

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی زیبا نوشتید.

هما

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی زیبا نوشتید.

تارا

منم دست [دست] قشنگ نوشتیش

سها

سلام ادرس وبلاگم تغییر کرده تو لینک هات درستش کن مرسی وبلاگ دست نوشته های من