تنهایی

اولش همه جا تاریک بود

صدای شرشر آب بود فقط

یه آرامش محض

کم کم یه نقطه نور از دور پیدا شد

خوشحال شدم .....

یه صدای دور مثه صدای جیغ تو گوشم پیچید

خطر.... ترس ...

یه حس گنگ .... سر گیجه

اما من جذب نور شده بودم

نور هم به من نزدیکتر میشد

بزرگتر ...

یه دستای که از پشت منو گرفته بود

زمزمه که نرو

اما اون نور ....

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم

خودمو دیدم

گریه میکرد

نمیزاشت برم

...........

باز صدای جیغ بلند شد 

بلندتر از قبل

دوباره ترس ....

نور دیگه بزرگ شده بود خیلی بزرگ

صدا هم واضح تر شده بود

صدای سوت قطار ...

دوباره برگشتم عقبمو نگاه کردم

کسی نبود

خیلی ترسیده بودم

قطار هم دیگه رسیده بود

وقتی دیگه نمونده بود

نور به من رسیده بود

همه جا روشن شده بود

........

....

درد .... درد ....

فریاد من نه.....نه......

....

..

.

چشامو باز کردم ...

صدای شر شر آب

خون آبه صورتی که میرفت

طاقت دیدنشو نداشتم

دوباره ترس .... دوباره درد

.....

چشامو دوباره بستم

تیغو محکمتر فشار دادم

عمیقتر .....

/ 14 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
faezeh

حرفای کسی رو شنیدم که بعد از خدا فقط اونو دوست داشتم و بعد از حرفاش بی دلیل می خواستم گریه کنم ..............................................................................................................[گریه]

حمیده

سامان این روزا خیلی خیلی تلخ می نویسی... منو می توسونه اما قشنگ می نویسی مثل همیشه ...[نگران]

ستاره بي نشان

اگه يه روز خودمو كشتم بدون تاثير نوشته هاي تو بودن..... خيلي وحشتناكن......

kookoo

[خنثی]خودکشی کردی؟![نیشخند]

زمین خورده مغرور

صدای خودموشنیدم.دادمیزدم ومیگفتم منوببر.خدارودیدم که فقط داشت نگاهم میکرد.کاش معنی این نگاهومیفهمیدم.

الهام

شنیدم که خیلی چیز هارو نمیشه عوض کنی الهام خانوم! کنار بیا!!!

ازاده

و من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه رنگین شده از تابستان به همان خانه بی رنگ و ریا به همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ... او مرا برد!!! ولی برد ز یاد ...

ازاده

میخواهم چیزی بنویسم نمی دانم چه...فقط می دانم که می خواهم چیزی بنویسم دستانم از من قلم می خواهند قلم را بر می دارم...و هیچ تهی شدم از هر احساسی... دیگر اشتباه باور کردنت را تکرار نخواهم کرد ...

سیمین تیموری

خیابان درازی بود.پرنده در آسمانش پر نمیزد.چراغ ها یکی در میان روشن بودند.حس بی تو ماندن در دلم سنگینی میکرد.بهانه هایم را زیر و رو کردم چیزی برایت پیدا نکردم.نگاهت قفل چشمانم بود.هر از گاهی زیر چشمی به ساعتت نگاهی می انداختی..دقایق همچنان سپری می شدند.ناگهان گفتی:دیگر وقت رفتن است خداحافظ..!!نگاهم از روی صورتت سر خورد و به چمدانت افتاد.آری واقعا وقت رفتن بود..قدم اول پایت کمی سست بود..قدم دوم رویت را برگرداندی..قدم سوم دیگر دلت قرص بود که تنگ نخواهد شدو... سالهاست که تو رفته ای و من..دلم را نذر آمدنت کرده ام بیا..و بی دلی ام را به تماشا ببین.. .اما..چمدانها همیشه آماده سفرند.وقتی می آیی با خودت چمدان نیاور.. . سیمین تیموری

سیمین تیموری

قـدمهـایـم را برمیـدارم میـروم از کـنـار تمـام روزهـا رد میشـوم و تمـام خـاطــرات به تـو کـه میـرسـم میایسـتـم تـوان حرکتـم نیـست غــم نبودنت چقــدر بـزرگ است و حـس بـودنت چقــدر شگـفت انگیــز میخـواهـم تا ابد در هـمیـن نقطــه بمـانـم جایــی کـه تو هستـی و مـن و زنـدگــی کـاش زمـان هـمینجـا متــوقف بمـاند.... [گل]