کوتاه نوشت

شاید دوباره همدیگرو ببینیم

یه جایی اونوره اشکایی که

نیستی تا

پاکشون کنی ....

 

هیچ حقیقتی نمیتونه حقیقت داشته باشه

مگه اینکه ما لباس حقیقت بهش بپوشونیم

 

اینجا آسمون پاک آرزوهایه یه پسربچه

به وقت تنهایی قهرمان قصه هایه شبش نیست

اینجا زمینه

اینجا مزرعه پروانه هایه سوختس

 

کاش میدونستیم آدم بودن

به نفس کشیدن نیس

کاش بهمون میگفتن

زندگی , عادت کردن به بودن نیست

 

درختای پاییزی

به وقت ریختن برگایه قرمز

دارن از گرمایه یه عشق تابستونی

فارغ میشن

/ 16 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره بي نشان

زندگي عادت كردن به يه سري چيزاي تكراريه... احمقانه و پوچ...بودن...نبودن...پس چي؟

رضوانه

سلاااااااااااااااام دوستم مطلبای تو وبتون عالیه ی جورایی به دل میشینه....حرف دلن...خوشحال میشم به وب منم سر بزنید و نظر بدید اپم...[قلب][گل][قلب]

βɷɷ¥д

[اوه] این آخریه چی بود دیگه؟؟! می خوایی خود کشی کنم محشر بود پسر

arezoo

سلام گلم خوبی؟ با موضوع (سوالات روز خواستگاری ) بروزم منتظر حضور گرمت هستم

سکوت

زیبا بود به وسعت قلب پاکت...

صورت زخمی

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي زن و مرد و جوان و پير همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي و با زنجير اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود تا زنجير ندانستيم ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم چنين مي گفت فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت چنين مي گفت چندين بار صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت و ما چيزي نمي گفتيم اپمممممممممممممممممممم

عجل عشق

من عاشق اون دیالوگیم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه...... پینوکیو چوبی بمان.... آدم ها سنگی اند......! دنیایشان قشنگ نیست.......

شهروز

سلامی دیگر اینجا زمین است اینجا مزرعه پروانه های سوخته است و زمین سخت خشکیده است و تب آلود و صدای نفس های زمین رو به شماره است از حضورت ممنونم