تا حالا قصه زندگيمو واست تعريف کردم
گوش کن چون زندگيه کوچيکيه
تنهايي به دنيا اومدم
تنهايي بزرگ شدم
تنهايي عاشق شدم
تنهايي گريه کردم
مثل اينکه قراره تنهاييم بميرم

/ 2 نظر / 2 بازدید
شعله

در بمبست هم راه آسمان برای پرواز باز است پرواز را یاد بگیر قصه زندگي: روزو روزگاري در اين سرزمين خاكي پدر و پسري زندگي مي كردند . كه قرار بود اين شازديه بابا فارغ التحصيل بشه. شازده پسر عاشق يه ماشيني شده بود بابا جونم مي دونست كه پسرش عاشق شده زمان چندي گذشت... روزي فرا رسيد كه آقا پسر فارغ التحصيل شد .آقا پسر تو خيالش كلبه اي با عشقش ساخته بود اما سرنوشت جز اين نوشته بود . بابا جون يه كتابي براي پسرش كادو گرفته بود پسر كادويه بابا جون و رد كرده بود .آخه بابا كلبه خيالي پسرش و خراب كرده بود. زمان چندي سپري شد آقا پسر به اشتباهش سخت پي برد اما بازم سرنوشت جز خيال پسر نوشته بود . پسر برگشت تا از پدر پوزش طلبد. اما پدر بار سفر بسته بود. پسر رفت سراغ كادوي بابا جونش كه سالهاي سپري شده بهش خريده بود كتاب و گرفت دستش چند برگي را ورق زد ديد كه پدر نه تنها كلبش و خراب نكرده بلكه پسرش و به عشقش رسونده بود اما پسر از اين غافل بود. چند بار فرصت هايمان رادر زندگي از دست داده ايم ؟ فقط به خاطراين كه ،به آن صورت كه انتظار داريم رخ نداده اســــــــــــــــــــــــــــــ

shole

از اون زمان تا این زمان کلی گذشته دیگه تنهایی هم یه رویاست[نگران]