گوش کن

من اگه خودمو بهت نشون بدم

شب آروم آروم نقابشو ور میداره

آفتاب میره

صدای کلاغای شب بیدار بلند میشه

سایه ها قد میکشن

از من یه کودک میمونه

که از سایه بزرگش میترسه

 

من اگه خودمو بهت نشون بدم

در های جهنم باز میشه

خاکستر درد بلند میشه

میشینه رو دلت

دلت میلرزه

دلت میگیره

میمیره

 

من اگه خودمو بهت نشون بدم

قلب دنیا از تپش وایمیسه

ثانیه میمیره

تو هم میشی زندونی این تشویش

زندونی این پوچی

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

هر وقت میام اینجا دل نمیکنم برم حس عجیبیه تو وبت . وبتو دوست دارم اشک آدمو در میاره پر احساسه مرسی مرسی عالی بود[گل]

آیلین

تو اگه خودتو نشون بدی یه بچه کوچولو هس که دلش پر غصه س و با همه دنیا و حتی خودش قهر کرده و لب ورچیده . این پسر کوچولوی خشمگین و رنجیده پشتشو کرده به همه ی دنیا و قشنگیاش. آخه قهره ! آره !

سکوت

کاش خودشو بهم نشون میداد حتی اگر جهنمی در کار بود...

زینب

سلام خوبی نبودم وبلاگت چقدر تغیر کرده[نیشخند]

صبح سپید

سلام و عرض ادب خیلی قشنگ بود خدا حفظتون کند قالب قشنگی هم دارید ------------------------ کودکي پاي برهنه روي برف ايستاده بود و به ويترين مغازه نگاه ميکرد زني اورا ديد و برايش کفش و لباس خريد کودک گفت شما خدا هستيد زن گفت : نه من بنده خدا هستم کودک گفت: ميدانستم با خدا نسبتي داريد

تارا

جهنم وقتیه که به یه وجود خیالی دل ببنده