به من چه

می گذرم

از کنار کودکی که

کنار ترازویی قدیمی

به خواب رفته

آرام  زمزمه میکنم

به من چه

من یک رهگذرم

..

.

از کنار خانه ای می گذرم

درش باز است

جوانی کنار یک منقل نیم سوز

آخرین نفس هایش را

از سرنوشته شومش

طلب می کند

.....

به من چه

من یک رهگذرم

..

.

از کنار دختری گریان می گذرم

گوشه ای نشسته

عذای ماله باخته اش را گرفته

زار می زند

....

به من چه

من یک رهگذرم

..

.

از عرض خیابن عبور میکنم

ناگهان

صدای جیغه بوق بلند می شود

اااااییییییییییییییییی ..........

...........

در چشمان رهگذری که مرا

زیر چشمی می پاید

می خوانم

"به من چه

من یک رهگذرم"

/ 9 نظر / 18 بازدید
فرانک

نه سامان خدا خوبه ..ولی ما چون به حرفاش گوش نمی کنیم همش بد میاریم ..خودم میدونم.........ولی خوب ...

ازاده

اینو خودت نوشته بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[دست]

shadow

وخیز بیا اپــــــم بدوووووووووووووووووو

نقطه سر خط

متوليدن آذر يه دون باشند ! ممنون كه به من سر زديد بازم بيايد!

booya

وایـــــــــــــــــــى خدایه من این شاهکاره عالی عالـــــــــــــی [دست]

پاپیون

و من بار ها برای شما نظر گذاشتم ... ولی ارسال نمی شد ... من فقط یه رهگذرم ... به من چه [نیشخند]

زمین خورده مغرور

وای براین رهگذران سنگ دل. وای برهرکسی که هیچ کس است. واااااااااای برما....