بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

از خونه زدم بیرون که برم یه گردش علمی بکنمو روحی جلا بدم که رسیدم سره کوچه هو منتظر تاسکی شدم

بعده 5 مین یه تاسکی خالی پیدا شدو ما هو جبلتومونو تو خودش جا کرد

منم که شادو خندون از پیدا شدن تاکسی تو این سرما بودم ، داشتم تو دلم بشکن می زدم که احساس کردم بقل دستیم زل زده به منه

عین ای آدمایه خود بزرگ بین یه نگاه بهش کردم... متوجه شدم داره یه چی بهم میگه ، اما از اونجا که من خیلی بالا بودم صداشو نمیشنیدم

 اومدم پایین گفتم جان؟؟؟

دیدم داره باز لباشو واسم تکون میده

تازه فهمیدم هندز فری تو گوشمه ( پارسال بهار دسته جمی.....)

درش اوردم گفتم متوجه نشدم

باز تکرار کرد

گفت تو اونوری ببین راننده بیداره؟؟

اول جا خوردم

بعد راننده رو نیگا کردم بازم جا خوردم

کلش تا رو سینش اومده بود پایین

اما انگا یه چشم لا موهاش داش چون ما تا آخر خط سالم رسیدیم......

 

همین.!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()