بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

جنگ جهانیه

من پشته یه درخت پناه گرفتم

رگبار تیره که به سمتم میاد

پشت سرم همه چیزاییه که ازشون می ترسم

همونایی که همیشه باهامن

پشته سرم میان

منم ازشون می ترسمو

فرار می کنم

 

جلوم چیزایه که دوسشون دارم

پشته خاکریزا پناه گرفتن

کلی گردو خاک بینمونو گرفته

یه لحظه احساس می کنم سایه هاشونو دارم می بینم

رو به من وایسادن

مثه سربازایی که تو مراسمه دفنه فرماندشون مارش می زنن

منم صداشونو میشنوم..

 

صدایه یه خمپاره فکرامو می پرونه

خودمو بیشتر پشت درخت جمع می کنم

خدایا

ینی این درخت تا کی دووم میاره...

یاده درختایه قبلی میوفتم

تعدادشون خیلی زیاد بود

همشونم به خاطره من یا سوختن

یا افتادن زمین

مردن

...

اما دیگه این آخرین درخته

اینم بیوفته

دیگه هیچ درختی نیس....

 

میدونم دارم میمیرم

اما نمی خوام

نمی خوام اینجوری

اینجا

تنها بمیرم

از این مرگم می ترسم....

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()