بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

بالاخره امروز از نوشتن خسته شد

یه نفس عمیق کشید

با یه غروری شرو کرد دفترو ورق زدن

توشو حسابی واس اون پر کرده بود

"دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم ...... "

یجوری شد

دیگه از غرورش خبری نبود

بیشتر ورق زد

همش تکراره خطه خودش بود

فقط خودش

دلش لرزید

برای اولین بار سرشو گرفت بالا

به چشایه سرده اون خیره شد

چشایی که فکر می کرد همیشه واسش تازه میمونه

تازه داش می فهمید

خودشم مثه خطاش .....

تکراری شده  ....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()