بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

چند وقته چیزی ننوشتم

نه که چیزی نبوده

کلمه واسه بیانش پیدا نمی کردم

نمی دونم شمام اینجوری شدین تا حالا یا نه

یه حسی دارین

اما کلمه ای واسش ندارین

منم الان

حسه یه پرنده رو دارم که کوله باره سالها پرواز نکردن

رو شونه هاشه

حسه یه شهر پره آدم که همه درختاشو بریدن

حسه یه مسافر بدونه چمدون

بدونه مقصد

حسه یه رویا که میدونه یه شب بیشتر زنده نیس

حسه یه مترسک که همه رو دوس داره

همه رو می ترسونه

حتا خودشو

حسه یه نقاشی که نقاششو دوس نداره

حسه یه دره قفل که کلیدی نداره

حسه یه پاییز

که داره جاشو میده به زمستون

..........

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()