بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

نمی دونم حوصلم تا کجا می کشه

همینقدر می دونم که حوصله خودمو ندارم

بلند بلند نفس می کشم تا صدایه خودمو نشنوم

نمی تونم فکرامو جمع کنم

یه چیزی بنویسم

 

این دل لعنتی باز گرفته

تاوانشم من مجبورم بدم

اینجور مواقع

زورش از منم بیشتره

دستم جلوش بستس

اون برعکسه من تنهایی رو دوس نداره

یکیو می خواد که آرومش کنه

وگرنه اشکه منو در میاره

بیخیالش

من به این اشکا عادت کردم

بزار در بیاره

عوضش مجبور نیستم

از کسی گدایی محبت کنم

آره اینجوری بهتره.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()