بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

خوب امروز دو تا داستان داشتم

١. داشتم از پله برقی هایه مترو تو ایسگاه انقلاب ( اونا که رفتن می دونن چنتا پله داره) بالا میومدم با بقیه همشهریهایه محترم که چشم افتاد به یه آقا با سن تقریبا ۴٠ تا پنجاه... داش از پله ها خودش میومد بالا .. اونم با سرعت... شاید میخواسته با ما که از پله برقی استفاده میکنیم کل کل کنه... خدا داند.

خلاصه که حواسم بهش بود. وقتی رسید به آخره پله ها... معلوم بود حسابی کم اورده .. نفس نفس میزد.... کیفشو گذاشته بود زمین دستاشم رو زانوهاش... صورت قرمز...

پیشه خودم فکر کردم آخه مگه مجبوری اینجوری بیای بالا؟؟ هم اینجوری به هن هن افتادی... هم ۴ نفر نگات می کنن ... یکی میخنده...یکی افسوس می خوره ... یکی مسخرت می کنه ... یکی هم مثه من میاد تو وبلاگش سوژت میکنه..

 

٢. تو اتوبوس که نشستم یه چیزی دیدم .... خیلی بد.... پشته صندلی جلوییم.. همونجا که همیشه خاطره مینویسنو تبلیغاته حمایت از دخترا...

یه شماره تلفن نوشته بودو زیرشم نوشته بود شماره جنده ١۶ ساله .... بییییییییییییییییییییبببب

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ѦʍДƝ$ نظرات ()