بــــــــــرای خــــــــــــــوانده نشـــــــــــــــدن
عمر من مرگیست نامش زندگانی
یه روزایی
آدم فقط باید گوش کنه
نه ببینه نه بشنوه
نه بنویسه
فقط گوش کنه
عقربه هارو نگه داره
ار کنار همه رد بشه
همه درهارو ببنده
یه گوشه آروم بشینه
چشاشو ببنده
فقط گوش کنه
پ.ن : اگه لطف کنیدو بگید چی شنیدید ممنون میشیم
پ.ن : واسه خودمو تو ادامه مطلب گذاشتم
اولش همه جا تاریک بود
صدای شرشر آب بود فقط
یه آرامش محض
کم کم یه نقطه نور از دور پیدا شد
خوشحال شدم .....
یه صدای دور مثه صدای جیغ تو گوشم پیچید
خطر.... ترس ...
یه حس گنگ .... سر گیجه
اما من جذب نور شده بودم
نور هم به من نزدیکتر میشد
بزرگتر ...
یه دستای که از پشت منو گرفته بود
زمزمه که نرو
اما اون نور ....
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
خودمو دیدم
گریه میکرد
نمیزاشت برم
...........
باز صدای جیغ بلند شد
بلندتر از قبل
دوباره ترس ....
نور دیگه بزرگ شده بود خیلی بزرگ
صدا هم واضح تر شده بود
صدای سوت قطار ...
دوباره برگشتم عقبمو نگاه کردم
کسی نبود
خیلی ترسیده بودم
قطار هم دیگه رسیده بود
وقتی دیگه نمونده بود
نور به من رسیده بود
همه جا روشن شده بود
........
....
درد .... درد ....
فریاد من نه.....نه......
....
..
.
چشامو باز کردم ...
صدای شر شر آب
خون آبه صورتی که میرفت
طاقت دیدنشو نداشتم
دوباره ترس .... دوباره درد
.....
چشامو دوباره بستم
تیغو محکمتر فشار دادم
عمیقتر .....
| Design By : Pichak |
